محمد خزائلى

85

شرح بوستان ( فارسى )

چو من ، بدگهر پرورم لاجرم ، * خيانت روا داردم ( 1 ) در حرم برآورد سر مرد بسيار دان * چنين گفت با خسرو كاردان : مرا چون بود دامن از جرم پاك ، * نباشد ز خبث بدانديشه باك به خاطر ( 2 ) درم هرگز اين ظن نرفت * ندانم كه گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت : آنچه گفتم برت ، * بگويند خصمان به روى اندرت چنين گفت با من وزير كهن * تو نيز آنچه دانى بگوى و بكن بخنديد و انگشت بر لب گرفت * كزو هرچه آيد نيايد شگفت حسودى كه بيند به جاى خودم * ( 3 ) ، كجا بر زبان آورد جز بدم من آنگاه انگاشتم دشمنش ، * كه خسرو فروتر نشاند از منش چو سلطان فضيلت نهد برويم ، * ندانى كه دشمن بود در پيم ؟ مرا تا قيامت نگيرد به دوست ، * چو بيند كه در عز من ذل اوست براينت بگويم حديثى درست ، * اگر گوش با بنده دارى نخست ندانم كجا ديده‌ام در كتاب * كه ابليس ( 4 ) را ديد مردى بخواب . . . . . . . . . .